غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
342
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
و سيد عز الدين شبى بيك ناگاه خود را بر مخالفان زده و كياوشتاسف را بقلعه گريزانيده سالما غانما مراجعت نمود و بموكب عالى قوامى پيوست آنگاه جناب سيادت شعار با سپاه جلادت آثار بپاى حصار توچى رفته آنقلعه را مركزوار در ميان گرفت و كياوشتاسف با هفت نفر از اولاد و قرب سيصد كس از اهل اعتماد اطراف حصار را استوار كرده بمدافعه مشغول شد و از جانبين تير و سنك مانند دعاى مستجاب و رشحات سحاب صاعد و هابط گشته بحسب تقدير هفت پسر كياوشتاسف بضرب تيز قتيل گرديدند و آخر الامر بحلقوم او نيز تيرى رسيده از پاى درافتاد و شخصى على كرماوه رودى نام خود را از بارو انداخته كيفيت حال معروض سيد ستوده خصال گردانيده لاجرم اشارت فرمود تا بيكبار عساكر نصرت شعار از اطراف آنحصار درآمده جنگ درانداختند و بدر قلعه رانده در را به زخم دهره پارهپاره كردند و فتح ميسر شده سيد كمال الدين به خانه كياوشتاسف در رفت و منكوحه كياوشتاسف كه همشيره ملك فخر الدين حسن بود چادرى بسر كشيده بيدهشت بر سيدزاده سلام كرد و گفت چون كيائيان جلابى قدم از حد خود فراتر نهاده بدست غدر برادر تو را از پاى درآوردند جبار شديد الانتقام ايشان را مستاصل گردانيد اكنون اجساد كياوشتاسف و هفت پسر من در اين خانه افتاده است و من از وجه حلال چند گز كرباس خريده در فلان موضع نهادهام اميد آنكه اشارت فرمائى تا ايشان را بطريقه سنت تجهيز و تكفين كرده مدفون گردانند و سيدزاده كمال الدين از كمال تهورانعورت تعجب نموده جميع متملكات او و دخترانش را بوى مسلم داشت و فرمود تا كياوشتاسف و اولاد او را غسل داده از آن كرباس كفن كردند و به خاك سپردند بعد از فتح توجى از فرزندان و قرابتان كيا جلابى هركس مانده بود گريخته در اطراف امصار متفرق گشتند و بعضى از ايشان بگيلان رفته در گوشه خمول ساكن شدند و چون خاطر سادات ستوده مآثر از جانب دشمنان مدبر فراغت يافت حسب المقر رسيد كمال الدين بسارى شتافت و در سنه 769 از ولايات آمل و سارى مرد و مدد طلبيده فرمود تا خندقى عميق در كرد بلده سارى كندند و در درون شهر قصرى عالى و حمامى و ديگر عمارات طرح انداختند و استادان بنا بنياد كار كرده در سنهء 777 آن ابينه باختتام انجاميد و چون دشت مازندران به تمام در حيطه تصرف سادات عظام قرار گرفت سيد كمال الدين از پدر استجازه نموده متوجه تسخير قلاع و جبال آن ولايت گشت و بهر قلعه كه رسيد ساكنان آن بقدم اطاعت و اذعان پيش آمدند و كليد حصار با ذخاير و اموال بخدام سيد ستوده خصال سپردند مكر متوطنان قلعه فيروز كوه كه كوتوال آن كيا جلابى متمرد دم از استقلال زد و چون در آن اوان بواسطهء دم سردى دى محاصرهء آن حصار متعذر بود سيد كمال الدين بسارى مراجعت نمود و در اوايل فصل بهار باتفاق برادران نوبت ديگر بفيروز كوه شتافت و در اين نوبت نيز اين مهم فيصل نيافت و كرت سوم سيد قوام الدين باتفاق اولاد سعادت قرين بپاى قلعه فيروز كوه تشريف برد و آغاز محاصره كرد و كيا جلابى متمرد و مضطر گشته سيد على گيلانى را كه جامع اصناف كمالات نفسانى بود و آن اردو را بيمن مقدم شريف مشرف داشت شفيع جرايم خود گردانيده طلب عهد و پيمان